دوشنبه13خرداد92
سلام گل دختر شیطونم. امروز صبح زود از خواب بیدار شدی و نگذاشتی مامانی پیاده روی شو کامل کنه. همش بهونه می گرفتی که بغلم کن منو ببر مهد و خلاصه از این بی تابی ها. این روزا خیلی لجباز شدی و همه چی رو میخوای با گریه به دست بیاری. صبح خاله رویا رو دیدم می گفت: که دیروز برای تماشای تلویزیون رفتید کلاسشون ولی به حرف خاله گوش نکردی.ازت پرسیدم که به حرف خاله گوش کردی؟ گفتی:نه. خاله رو هم اذیت کردم. قربون صداقتت! دیگه نمیدونم چه کار کنم هر کاری می کنم جواب نمیده. می گن دوره داره و تموم می شه. خدا کنه چون بعضی وقت های واقعاٌ از کارات مستاصل میشم و نمی دونم چه کار کنم؟
دیروز هم وقتی از اداره رفتیم خونه سریع کارهای رو کردم برای شام هم غذا درست کردم. تا بابایی اومد بریم تو محل چند تا خرید کوچیک داشتم. بابا مثل هر روز خسته تر از دیروز از سرکار اومد خواستم نریم قبول نکرد. رفتیم ولی چه رفتنی اون قدر بابا رو اذیت کردی که موقع برگشت نمی شد باهاش حرف زد. بعضی وقتها خودم می مونم چطور چند ساعت نگهت می دارم و قیافم اون طور نمی شه ولی این باباها 
بگذریم چند هفته پیش یعنی از 21تا 26 اردیبهشت رفته بودیم مسافرت. یه شب دوم موندمون رفتیم دروازه قرآن و از اونجا تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم با آمارگیری از دوست شیرازی مامان قرار شد که بریم رستوران هفت خوان که هم نزدیک بود و هم سفارش کرده بودند که حتماًٌ بریم. خلاصه رفتیم و رستوران خوبی بود هم غذاهاش خوب بود و هم خیلی قیمت هاش 
وقتی وارد رستوران شدیم دیدم یه گوشه بچه های کوچک نشسته بودند به نقاشی. شما هم تا دیدی گفتی: برم نقاشی بکشم. خلاصه رفتیم. نشستی به نقاشی که چه عرض کنم به خطاطی.
از اون مداد رنگی می گرفتی به این یکی نمیدادی. کاغذ اون رو می کشیدی از مدادهای کناریت تو ظرف مداد رنگیهات می ریختی. از مدادهای بقیه می بخشیدی. خلاصه فیلمی بود برای خودش که یه مدت من و یه مدت بابایی بالای سرت بود که مثلاٌ مراقبت باشیم. بعد از نیم ساعت به هر طریقی بود تو رو از میز بلند کردیم و رفتیم شام خوردیم. اینم چند تا عکس از اون شب...






دوشنبه13خرداد92
